پایگاه خبری تحلیلی اخبار محرمانه

آخرين مطالب

گفتگویی منتشر نشده از مبارز راستین انقلاب: مرحوم حاج محمد مهرآیین

عاقبت شهرام، رام نشد! اخبار محرمانه از منابع دیگر

عاقبت شهرام، رام نشد!

  بزرگنمايي:

اخبار محرمانه - اما ازخدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، گروگانگیری کار من بود که حنیف نژاد به تنهایی گردن گرفت اما قضیه گروگانگیری نا موفق «شهرام پسر اشرف پهلوی» از این قرار بود...
پایگاه بصیرت / گروه حماسه و جهاد/فاطمه شعبانی
قبل از دیدنش می‌دانستیم که «حاج محمد مهرآیین یا داود آبادی» 6 سالی مزه زندان را چشیده و یادگارهای زندان او را از پای انداخته است. حاج آقا مهرآیین نامش با فدارسیون‌های جودو و کاراته و تکواندو پیوند خورده است، می‌دانستیم حال و روز خوبی ندارد. کسی که علاوه بر سلامتی 2 فرزند عزیزش را هم در جنگ تحمیلی تقدیم وطن کرده است: شهیدان «محمدرضا و ناصر».
به خانه اش در محله شمس آباد رفتیم ویلچرش پایین پله‌ها بود. مرد بزرگی که روزگاری ساواک از قدرتش هراس داشت. اما حالا تمام سلولهای بدنش درد می‌کرد و تخت همنشین دائمی اش شده بود. نشستیم و خاطرات روزهایی را ورق زدیم که ما خواب بودیم و او بیدار؛ نمی‌دانستیم که دیری نخواهد پایید که برای همیشه از درد راحت می‌شود و به فرزندان شهیدش می‌پیوندد.
آغاز مبارزه
بعد فوت پدر مستمری ناچیزی را که وزارت فرهنگ می‌داد کفاف زندگی ما را نمی‌داد ،برای همین همراه درس خواندن سروقت کار در بلور فروشی و بعد قفل و لولافروشی، نزد آقای «لولاچیان» رفتم. مغازه لولاچیان محل آمد و رفت بزرگانی چون «شهیدان مطهری، هاشمی نژاد، عراقی و مرحوم هاشمی رفسنجانی» و محل تبادل اطلاعات و اعلامیه بود. اعلامیه‌ها را از آنجا برای تکثیر و پخش در تمام نقاط شهر می‌بردند. در 36 سالگی به تشویق آقا «سید تقی خاموشی» برادر خانم آقای لولاچیان سراغ یادگیری جودو رفتم. بد نیست بدانید آن زمان آموزش ورزشهای رزمی در انحصار نیروهای مسلح بود و یادگیری افراد غیر نظامی منوط بود به کسب مجوز از شهربانی بود . به مدد یکی از دوستانم که افسر شهربانی بود توانستم مجوزحضور در این کلاسها را در ورزشگاه امجدیه بگیرم. ابتدا سراغ کاراته رفتم و بعد از آشنایی با استاد فرانسوی جودو «مستر ژان» در کلاسهای خصوصی اش شرکت کردم و بعد از مدت کوتاهی ارشد کلاس شدم. به گروههای «موتلفه و مجاهدین خلق با مرکزیت حنیف نژاد، سعید محسن وبدیع زاد گان» آموزش می‌دادم. از سال 1348 کسب وکارم را از آقای لولا چیان جدا کردم. دامنه فعالیتم زیاد شده بود و می‌ترسیدم کار دست لولاچیان بدهم. کلاس جودو داشتم و این کلاس‌ها در انبار یک کتاب فروشی به صورت مخفی برگزار می‌شد. هربار هم که احساس می‌کردیم تحت نظریم کلاس‌ها را تعطیل می‌کردیم و وقتی آب‌ها از آسیاب می‌افتاد دوباره شروع می‌شد. این ادامه داشت تا زمستان سال 1350 که تشکیلات مجاهدین لو رفت.
سحری که 6 سال طول کشید
درخیابان شکوفه مستاجر بودیم. رسم بود که هر کدام از همسایه‌ها زودتر بیدار می‌شد بقیه رابرای خوردن سحری بیدار می‌کرد. آن شب در را کوبیدند از همه جا بی خبر به تصور این‌که یکی از همسایه هاست با همان لباس راحتی به دم در رفتم، در را که باز کردم لوله مسلسل من را به دیوار چسباند. زیر پوش و زیر شلوار به تن من را دستبند زدند و داخل ماشین انداختند. خانمم کت وشلوار من را آورد و اصرارکرد که هوا سرد است تورا به خدا بگذارید لباس بپوشد. ماموران گفتند : «ما این را می‌بریم تا یک ساعت دیگر برمی گردانیم سحری را برایش نگه دارید!» و این سحری خوردن 6 سال طول کشید!!
در ابتدا مرا به زندان اوین بردند. در آنجا بازجو کمالی با 2 -3 نفر دیگر من را به تخت بستند و تا می‌خوردم، زدند! ساعت حدود 10-11 صبح روی صورت من را پوشاندند به طوری که من کسی را نمی‌دیدم اما صدای حنیف نژاد را می‌شنیدم. حنیف نژاد جوری حرف می‌زد که به من بفهماند چی باید بگویم و چی را انکار کنم : «این کاره ای نبود فقط به بچه ای ما آموزش جودو می‌داد اصلا از عملیات گروگان گیری خبر نداشت!» شصتم خبردار شد که گروگانگیری را نباید گردن بگیرم و همین هم شد تا آخر سر حرفم ماندم، تنها اتهامم آموزش جودو به بچه انقلابی‌ها شد. تا 4 سال همچنان به این اتهام در زندان بودم تا اینکه سال 1354 «وحید افراخته» از نیروهای مجاهدین همه را لو داد و دوباره سروقت من آمدند!
قصه رام نشدن شهرام!
اما ازخدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، گروگانگیری کار من بود که حنیف نژاد به تنهایی گردن گرفت اما قضیه گروگانگیری نا موفق «شهرام پسر اشرف پهلوی» از این قرار بود: طبق نقشه سازمان قرار شده بود من و چند نفر دیگر از بچه‌ها دم شرکت شهرام برویم و با اتکا به «نیرو و زور بازوی من» او را به گروگان بگیریم و بعد به فرودگاه برویم و در آنجا یک هواپیما را مصادره کنیم و به الجزایر برویم و آخرش در قبال آزادی شهرام 1500 تا از زندانی‌ها را طلب کنیم! اما چیزی که سازمان پیش بینی نکرده بود مقاومت وزرنگی شهرام بود. چهار نفر بودیم من و راننده و دو نفر یکی با مسلسل و یکی باکلت، شهرام که دم در شرکتش از ماشین پیاده شد خونسرد جلو رفتم و روی پشتش زدم که بفرما و داخل ماشین انداختم. شهرام هم از در دیگر ماشین خارج شد چند بار این کار تکرار شد بار آخر کمر بندش را چسبیدم و داخل ماشین کشیدم، از قضا کمر بندش پاره شد. سر چهار راه که رسیدیم شلوغ پلوغ شده بود، بچه مدرسه ای‌ها تعطیل شده بودند حتی موتور پلیس آمد که چرا ترافیک کردید؟ در این حین شهرام چهار دست پا خزید داخل جمعیت و فرار کرد ما هم چاره ای نداشتیم فرار را بر قرار ترجیح دادیم و این وسط چند بار ماشین عوض کردیم که نتوانند ردمان را بگیرند. وقت نماز به خیابان شاپور و مسجد رسولی و پیش حنیف نژاد و بچه‌ها رسیدیم. حالِ همه از ناکامی عملیات خراب بود!

چشم پوشی مامور
اما شب دستگیری من وقتی که خانمم کت و شلوارم را آورد و داخل ماشین مامورها انداخت، آه از نهادم بر آمد چون درجیب کتم چند شماره تلفن بود که طبق قرار باید بعد از حفظ کردنشان آن شماره‌ها رامعدوم می‌کردم! هی می‌گفتم: «من یخ کردم کت و شلوار را بدهید بپوشم!» اما کسی گوشش بدهکار نبود. کت و شلوار دست مامورها ماند و دلواپسی بامن! 6 ماه آزگار این دلواپسی طول کشید تا اینکه بعد از 6 ماه که در زندان بودم ،یک قرار ملاقات با خانواده ام دادند. در ضمن تاکید کرده بودند جوری پشت میز بنشینم که خانواده ام پاهای مجروحم را- که پانسمان شده بود- نبینند. محل ملاقات در یک چادر بود. مامور ضمن ایستادن دم در چادر مراقب ما بود. در این حین می‌خواست سیگارش را روشن کند هرچه فندک زد سیگارروشن نشد، بیرون رفت تا کبریت بیاورد از فرصت استفاده کردم و از خانمم پرسیدم: «محتویات کت من چی شد؟» .گفت: «آنها را یک جای امن محفوظ نگه داشتم».خوشحال پرسیدم: «چطوری ؟» تعریف کرد شب دستگیری ات وقتی داشتم جیبت را خالی می‌کردم از قضا یکی از فرماندهان من را دید و متوجه کارم شد، پشتش را به من کرد و گفت: «آبجی هر کار می‌کنی تندتر !» همان وقت نفسی به راحتی کشیدم، خانمم هرچند به طور مستقیم در مبارزه نبود اما در حفظ اسرار و اطلاعات من خیلی حواسش جمع بود.
انواع شکنجه ها
اوج شکنجه یک متهم در زمان بازجویی بود وقتی می‌رفت دادگاه و حکم می‌گرفت دیگر شکنجه‌ها ته می‌کشید. شکنجه‌ها انواع و اقسام مختلف داشت گاهی متهم را از دست چپ آویزان می‌کردند و تنها نقطه اتکایش انگشت شصت پایش بود که بسیار دردناک بود و گاهی از 2 تا دست آویزان می‌کردند که به نسبت اولی بهتر بود اما بازجو می‌رفت بالا و روی سر و صورت متهم ادرار می‌کرد. سنجاق ته گرد را زیر تک تک ناخن‌ها می‌گذاشتند و فندک را زیرش روشن می‌کردند که داغ می‌شد و آدم را به خدا می‌رساند. شوکهای الکتریکی در نقاط حساس بدن مثل کشاله ران و زیر بغل و خاموش کردن سیگار روی بدن امری روزمره بود. بعضی شکنجه‌ها ابتکاری ومنحصر به فرد بود به طور مثال «آیت الله غفاری» را از جهت اینکه شب‌ها برای نماز شب بیدار می‌شد لخت و عریان از سقف آویزان کرده بودند و ریش‌هایش را زده بودند که این مسئله برایش خیلی سنگین آمد و دق کرد. اما بدترین شکنجه انتقامی من -سر قضیه شهرام- بود که دمرو روی موزائیک را خواباندند و برعکس طوری لوله کردند که کمر و کتفم برای همیشه آسیب دید. در جلسات دادگاه انقلاب ازبازجو تهرانی پرسیدم: «شما که برایتان محرز بود گروگانگیری شهرام کار من است با اینحال چرا آزادم کردید؟» او گفت: «اگر این قضیه بر ملا می‌شد با حساسیتی که شاه روی شهرام داشت ما را تادیب می‌کرد ما هم صلاح دیدم که قضیه مسکوت بماند!»
زیر هشت
«زیر هشت» یک اصطلاح رایج در زندان است شاید بخواهید بدانید زیر هشت چیست؟ زیر هشت یک محوطه 8 ضلعی است که اتاق افسر نگهبان آنجا است. کسی را که زیر هشت می‌برند سه حالت دارد : بهترین و خوشبینانه ترین حالتش این است که زندانی ملاقاتی دارد. دو حالت دیگرش یا می‌خواهند زندانی را ببرند زندان دیگر و قسمتش خیلی بدش این است که قرار است بازجویی شود. اما بشنوید از انفرادی: انفرادی بسیار دردناک بود در بند‌های عمومی آدم چند نفر را می‌بیند و حرف می‌زند و تبادل افکار می‌شود و ارتباط هست، به طور مثال «دکترعباس شیبانی» در زندان اوین به بچه‌ها فرانسه درس می‌داد اما انفرادی این چیزها را نداشت و از این خبر‌ها نبود. اتاقی بود در ابعاد 1ونیم در 2متر و تمام امکاناتش منحصر می‌شد به یک دستشویی و یک دریچه که گاهی نور می‌آمد و گاهی وقت قضای حاجت از دریچه صورت و چشمان نگهبان! که خیلی شرم آور بود. زمانی که انفرادی بودم از مسجد «دهکده اوین» صدای اذان را می‌شنیدم و از این صدا گذشت زمان را می‌فهمیدم. در انفرادی نماز که می‌خواندم واقعا نماز می‌خواندم. برای بچه مسلمانها گاهی انفرادی یک فرصت خودسازی بود اما برای کمونیستها خیلی سخت می‌گذشت. انفرادی آدم را پیر می‌کرد!
هم اتاقی انفرادی‌ام
درانفرادی یک سری نگهبانی داشتیم به نام «الله وردی» که یک روز در را باز کرد و جوان قدبلندی را به داخل آورد که «حاجی تو اهل نمازی این جوان نابینا است، گناه داره وقت غذا هولش می‌دهند کمکش کن» . چشمان جوان وقت ورود باز بود- پیش می‌آمد برای جاسوسی ازا ین حربه‌ها استفاده می‌کردند با این پیش زمینه با انگشت رفتم توی چشمش ،دیدم عکس العملی نشان نداد فهمیدم کور بودنش صحت دارد. مشخص شد از تئوریسین‌های گروه «سیاهکل» - کمونیست - است پرسید: «تو چی؟» گفتم : «هیچی، در مسجد بلند صلوات فرستادم من را گرفتند !» بعد از آن کارهای جوان راکه «بیژن هیرمند پور» نام داشت انجام می‌دادم با این‌حال هر وقت می‌ایستادم به نماز بشکن می‌زد و لودگی می‌کرد بالاخره یکبار صدایش کردند، گفت: «فکر کنم قراره آزاد بشم.» گفتم: «من به اعتقادات تو بی احترامی نکردم دوست داشتم تو هم به من توهین نمی‌کردی.» به جای آزاد شدن بازجویی شد و با صورت کبود برگشت و اشک من درآمد. روز بعد ملاقاتی داشت برایش کمی میوه و یک ملحفه آورده بودند. پتوهایی که داشتیم پر از خون خشک شده بود بیژن ملحفه تمیز را به من داد که رویش نماز بخوان. از آن به بعد وقت نماز چیزی نمی‌گفت تا اینکه قرار شد من را به قزل قلعه بفرستند سرش را روی شانه من گذاشت و گریه و عذرخواهی کرد. در زندان قزل قلعه هم کمونیست‎ها بودند هم مسلمان‌ها بعدا بیژن آمد. از من خیلی تعریف کرده بود طوری‌که کمونیست‌ها دسته دسته برای تشکر می‌آمدند!

وقتی من نبودم
سال 1356 من به همراه تعدادی از زندانیان سیاسی آزاد شدم . قید کردند:«ما تو را آزاد می‌کنیم به شرطی که با ما همکاری کنی!» اما من گفتم: من که 4 سال محکومیتم را 6 سال کشیدم می‌خواهم بعد از این بروم دنبال کار و زندگی ام اما نرفتم. مدتی بعد از آزادی‌ام «دکتربهشتی» من را برای درمان به انگلستان فرستاد. همین موقع بود که برای گرفتن ویزا مجبور شدم بروم ثبت احوال و فامیلی ام را از داودآبادی به مهرآیین تغیر دهم. دکترهای انگلیسی هم نظر دکترهای ایرانی را داشتند اگر عمل می‌کردم برای همیشه قطع نخاع می‌شدم پس باید با درد می‌ساختم! از انگلستان با تعدادی ازدانشجویان مسلمان آمریکا و اروپا خدمت امام خمینی در دهکده نوفل لو شاتو رفتم. روز 22 بهمن راننده یکی از 5 بلیزری بودم که همراه امام به دیدن مجروحان در بیمارستان ارتش رفتیم و از آنجا به مدرسه رفاه برگشتیم. بعد از پیروزی انقلاب هم مدتی رئیس فدراسیون ورزشهای رزمی بودم و زمانی در دادستانی و وزارت نفت مشغول به کار بودم. اما ناگفته نماند 6سالی که زندان بودم ، همسرم نگهداری از 4 فرزندم را عهده دار بود. بعد از دستگیری من صاحبخانه‌مان عذر آنها را خواسته بود. شانس آوردند که آقای لولاچیان انباری که داخل شهر داشتم فروخت و در میدان خراسان «کوچه بناها» خانه‌ای خرید و منتقلشان کرد آنجا. ماهی 300 تومان مبلغ آخرین حقوقم بود که ماهیانه می‌داد و همسرم با این حقوق و قالی بافی روزگار می‌گذراند تا من از زندان آزاد شدم.




نظرات شما

ارسال دیدگاه

Protected by FormShield

ساير مطالب

چرا امضای "جان کری" برای ما سند شد؟

کمبود غذا، سوخت و دارو؛ عواقب خروج بدون توافق انگلیس از اتحادیه اروپا

حرف روز/ انتقام از رسانه ملی!

گزارش روز/ دفاع بدموقع!

امام خامنه‌ای: سلام برسانید و بگویید دست‌تان درد نکند

نشریه اخبار و تحلیل‌ها یک‌شنبه 27 مرداد

تأیید وجود تروجان در برخی از گوشی‎‌‎های اندرویدی

آسیب‌پذیری بلوتوث به هکرها امکان سوءاستفاده از آن را می‌دهد

اسرائیل وارد لبنان شود نابودی‌اش را بطور زنده پخش خواهیم کرد/ اعلام جنگ علیه ایران، اعلام جنگ علیه تمام محور مقاومت است

سهم 2درصدی ایران از نیاز 1000 میلیارد دلاری منطقه/ جمعیت 600 میلیونی کشورهای همسایه؛ فرصتی که مورد غفلت مسئولان واقع شده است

سخن اصلاح‌طلبان درباره آیت‌الله مصباح را قبول ندارم/ ایشان از پنجاه سال قبل فیلسوفی مبارز بوده است

آمریکا و انرژی خلیج فارس

مزایا و معایب سامانه‌های الکترونیکی

چگونه امنیت حساب‌های کاربری خود را ارتقا دهیم؟

«دایی جان ناپلئون»!؛ حمله "انتخاب" به شبکه "افق"

«سپاه» با دو قایق تندرو و بدون میز مذاکره نفتکش ایرانی را آزاد کرد/ «بی‌بی‌سی» از پوشش زنده ورود ناو آمریکا در خلیج فارس به مخابره خبر شکست انگلیس رسید/ تلاش غرب‌گرایان برای مصادره دستاوردهای مقاومت: نفتکش ایران با «دیپلماسی» آزاد شد!

خدمت‌رسانی برای تحقق عدالت و پیشرفت

بز چرانی ترامپ برای فرار از مالیات

حرف روز/ درخشش مجدد رویکرد مقاومت!

رهبر شیعیان نیجریه مداوای همراه با ذلت را نپذیرفت

گزارش روز/ جدی و مستمر

برای پیاده روی اربعین زودتر ثبت نام کنید

دروغ­های چوپان درغگو

نصرالله: اعلام جنگ علیه ایران، اعلام جنگ علیه تمام محور مقاومت است

گزیده تحلیل های رسانه ها

نشریه اخبار و تحلیل‌ها شنبه 26 اردیبهشت

مبارزه با رانت، بزرگ‌ترین دستاورد هوشمندسازی است

اعلام تکالیف دستگاه‌های اجرایی کشور برای استخراج ارزهای دیجیتال

نگاهی به برترین آنتی‌ویروس‌های 2019

داده نما/ سن و جنسیت کاربران ایرانی فناوری اطلاعات

خدمات فضای مجازی به زبان فارسی

فعال سیاسی: شهید آوینی مخالف ممنوعیت ویدئو بود!

نطق بغض آلود یکی از نمایندگان مجلس شورای ملی برای یک حادثه تلخ

دلخوری عارف از کارگزاران

بهزاد نبوی:اصلاح طلبان تندرو به براندازان نزدیک‌ترند

انتقادپذیری به سبک خبرگزاری دولتی

شعار «خدمت‌رسانی برای تحقق عدالت و پیشرفت» را همگانی کنید

جهانگیری: دولتی بهتر از ما پیدا نمی‌کنید!

پس از پنجاه ماه فرصت‌سوزی، دولت همچنان معطل مذاکره با اروپاست/ واعظی: مذاکره با اروپا جدی‌تر شده است!

سازمان حج و زیارت از رکن‌آبادی شکایت می‌کند!/ حجت‌الاسلام قاضی‌عسکر: اگر سرپرست حجاج بودم متن تفاهم با سعودی را منتشر می‌کردم/ چرا مسئولان حج به جای روشنگری سراغ بگیر و ببند رفته‌اند؟

قوه قضائیه باید برای برخورد با فساد اقتصادی و اجتماعی آماده باشد/ پایان عمر مفسدان فرا رسیده است

خدمت رسانی برای تحقق عدالت و پیشرفت

تعمیر خانه‌ی آن پیرزن روستایی، به شما و کارهای بزرگتان برکت و نورانیّت می‌بخشد/ جهاد خدمت‌رسانی پیش از سود رساندن به گیرنده‌ی خدمت، به خود خدمت‌رسان سود می‌رساند/ شعار «خدمت‌رسانی برای تحقّق عدالت و پیشرفت» را همگانی کنید

چرایی مقاومت فعال در راهبرد جمهوری اسلامی

آرامش در قلعه امن نیایش

ایندیپندنت: ایران در راهبرد منزوی ساختن ایالات متحده موفق بوده است/ شکست آمریکا در ائتلاف دریایی

گزارش روز/ بازگشت به نقطه اول

حرف روز/ اعتبارزدایی از لیدر!

گزارش روز/ شکست مطلق!

حرف روز/ تغییر رویکرد اجباری